غزل شمارهٔ ۶۱۶

چو برگ بر سر حاصل نمی توان لرزید

کجاست سنگ که دل از ثمر گرفت مرا

همان ز گوهر من چشم می شود روشن

اگر چه گرد یتیمی به بر گرفت مرا

ز طور سرمه حیرت کشد به چشم کلیم

رخی که پرتو او در جگر گرفت مرا

ترا که زخم زبان نیست در کمین، خوش باش

که همچو خون به زبان نیشتر گرفت مرا