غزل شمارهٔ ۶۲۲

ز خود برآمده ام، با سفر چه کار مرا؟

بریده ام ز جهان، با ثمر چه کار مرا؟

درین جهان به مرادی کز آن جهان طلبند

رسیده ام، به جهان دگر چه کار مرا؟

چو خاک شد شکرستان به مور قانع من

به تنگ گیری شهد و شکر چه کار مرا؟

بود ز گریه خود فتح باب من چون تاک

به ابرهای پریشان سفر چه کار مرا؟