غزل شمارهٔ ۶۲۷

ز خامشی دل روشن شود سیاه مرا

سیاه خیمه لیلی است دود آه مرا

ز داغ زیر نگین من است روی زمین

ز اشک و آه بود لشکر و سپاه مرا

چو گردباد به سرگشتگی برآمده ام

نمی رود دل گمره به هیچ راه مرا

حباب مانع جوش و خروش دریا نیست

ز مغز، شور نگردد کم از کلاه مرا