غزل شمارهٔ ۶۲۸

نه دل ز عالم پر وحشت آرمیده مرا

که پیچ و تاب به زنجیرها کشیده مرا

رهین وحشت خویشم که می برد هر دم

به سیر عالم دیگر، دل رمیده مرا

چو آسیا که ازو آب گرد انگیزد

غبار دل شود افزون ز آب دیده مرا

چو جام اول مینا، سپهر سنگین دل

به خاک راهگذر ریخت ناچشیده مرا