غزل شمارهٔ ۶۳۳

بهار شد که ببندند در گلستان را

شکوفه پنبه شود گوش باغبانان را

هزار بار فزون شمع آسیا کرده است

غبار خاطر من آفتاب تابان را

حباب نیست، که از شرم لعل سیرابش

عرق به جبهه نشسته است آب حیوان را

ز ماهتاب بناگوش یار می آید

که شیر مست کند ریگ این بیابان را