غزل شمارهٔ ۶۳۷

ز اشک گرم خطر نیست خار مژگان را

که چشم شیر نگهبان بود نیستان را

مجوی آب مروت ز چرخ سفله نهاد

که دود آه کند این سفال، ریحان را

نظر ز روی لطیفش چگونه آب دهم؟

که چشم شور بود شبنم این گلستان را

کمند جاذبه طوطیان شیرین حرف

ز بند نی بدر آورد شکرستان را