غزل شمارهٔ ۶۴۰
چه حاجت است به خال آن بیاض گردن را؟
ستاره نقطه سهوست صبح روشن را
همیشه تهمت نظاره می کشد عاشق
ز آفتاب خبر نیست چشم روزن را
فغان که خار علایق ز تیزدستی ها
امان نداد که سازیم جمع دامن را
گره به جبهه میفکن که رشته هموار
به قطع راه بود تازیانه سوزن را