غزل شمارهٔ ۶۴۲

ز هوش برد چنان حیرت تو گلشن را

که سبز کرد خموشی زبان سوسن را

کسی ز قید خزان و بهار شد آزاد

که همچو سرو ازین باغ چید دامن را

نظر ز روی تو خورشید برنمی دارد

که نیست خیرگی از مهر، چشم روزن را

ز قید چرخ ترا عشق می کند آزاد

که رستم آرد بیرون ز چاه بیژن را