غزل شمارهٔ ۶۴۳

چه حاجت است به گلگونه، روی گلگون را؟

نشسته است به خون هیچ ساده دل خون را

به می چه سرخ کنی چشم های میگون را؟

نشسته است به خون هیچ ساده دل خون را

ز پشت پای ادب چشم برندارد عشق

سر فکنده بود بار، بید مجنون را

چسان به خاک نبندند عشقبازان نقش؟

که بار عشق دو تا ساخت پشت گردون را