غزل شمارهٔ ۶۴۴

بس است تیغ تغافل من بلاجو را

مکن به خون من آلوده تیغ ابرو را

کجاست جاذبه طالع سلیمانی؟

که آورد به سرای من آن پریرو را

چو داغ لاله به خون کعبه غوطه زد آن روز

که غمزه تو کمر بست تیغ ابرو را

کناره کردن مجنون ز خلق، تعلیمی است

که می توان به نگه رام کرد آهو را