غزل شمارهٔ ۶۴۹

به کوی عشق مبر زاهد ریایی را

مکن به شهر بدآموز، روستایی را

جماعتی که به بیگانگان نمی جوشند

نچیده اند گل باغ آشنایی را

ز زلف ماتمیان ناخنی چه بگشاید؟

قلم چه داد دهد قصه جدایی را؟

چه دل به شبنم این باغ و بوستان بندم؟

که کرده اند روان، درس بی وفایی را