غزل شمارهٔ ۶۷۳

به خرج رفت حیاتم ز هرزه کوشی ها

به خاک ریخت شرابم ز خامجوشی ها

به سود داشتم امیدها درین بازار

نماند مایه به دستم ز خودفروشی ها

نفس به باد فنا مشت خاک من می داد

نمی رسید به فریاد اگر خموشی ها

بدوز دیده باریک بین ز عیب، که نیست

لباس عافیتی به ز عیب پوشی ها