غزل شمارهٔ ۶۷۸

چشمی که شد ز دیدن حسن آفرین جدا

خون می خورد ز جلوه هر نازنین جدا

شب کار من گداختن و روز مردن است

تا همچو موم گشته ام از انگبین جدا

چون رفت دل ز دست، نیاید به جای خویش

چون نافه ای که گشت ز آهوی چین جدا

پیچیده همچو گرد یتیمی به گوهریم

ما را ز یکدگر نکند آستین جدا