غزل شمارهٔ ۶۸۰

روی تو غنچه ساخت گل آفتاب را

در هم شکست کوکبه ماهتاب را

دوری مکن ز صحبت نیکان که می کند

گوهر عزیز در نظر خلق آب را

پروای رستخیز ندارند راستان

روز حساب، عید بود خودحساب را

بی عشق خون مرده بود دل به زیر پوست

از آتش است گریه خونین کباب را