غزل شمارهٔ ۶۸۸

سرگشته چند فکر پریشان کند ترا؟

در خانه گردبد بیابان کند ترا

از شربت مسیح بود خوشگوارتر

دردی که بی نیاز ز درمان کند ترا

تا قطره ای ز آب سبکروح تیغ هست

آب بقا مخور که گرانجان کند ترا

گنج گهر به خانه خرابان شود نصیب

دست کسی ببوس که ویران کند ترا