غزل شمارهٔ ۷۱۰

حاجت به خون گرم جگر نیست داغ را

روغن ز خود بود گهر شبچراغ را

نشکفته است غنچه پیکان ز خون گرم

می چون کند شکفته من بی دماغ را؟

مرغی که ناله اش نبود آشنای درد

زهرست همچو سبزه بیگانه باغ را

آزادگان شکسته دل از چرخ نیستند

چون گل شکسته موج شراب این ایاغ را