غزل شمارهٔ ۷۱۱

پیوسته دل سیاه بود خلق تنگ را

دایم ستاره سوخته باشد پلنگ را

شد بیشتر ز قامت خم دل سیاهیم

صیقل برد ز آینه هر چند زنگ را

بر زر مگیر تنگ که از خرده شرار

دایم به آهن است سر و کار سنگ را

از تیغ آبدار نترسند پردلان

از چار موجه نیست محابا نهنگ را