غزل شمارهٔ ۷۱۳

هست از زوال نعل در آتش کمال را

شد بوته گداز، تمامی هلال را

از چشم زخم، مهد امان است لاغری

داغ کلف به چهره نباشد هلال را

از عذر لب ببند که در شستن گناه

دست دگر بود عرق انفعال را

چون توتیا به دیده خود جای می دهند

دلهای دردمند، غبار ملال را