غزل شمارهٔ ۷۱۸

پیچیده است دست تو دست کلیم را

در حقه کرده لعل تو در یتیم را

موج از حقیقت گهر بحر غافل است

حادث چگونه درک نماید قدیم را؟

در قتل ما به نرگس خود مصلحت مبین

کاندیشه صحیح نباشد سقیم را!

دریاست داغ حوصله من، که چون صدف

می پرورم به دست تهی صد یتیم را