غزل شمارهٔ ۷۱۹

شد استخوان ز دور فلک توتیا مرا

باری دگر نماند درین آسیا مرا

درویشیم به سایه دیوار می برد

هر چند زیر بال خود آرد هما مرا

فارغ ز کام هر دو جهانم که کرده است

حیرانی جمال تو بی مدعا مرا

در یتیم را چه شناسد صدف که چیست؟

سهل است اگر سپهر نداند بها مرا