غزل شمارهٔ ۷۲۶

از گرد خط، فزود محبت به دل مرا

پای به خواب رفته فرو شد به گل مرا

هر شکوه ای که هست، ز درمان بود مرا

ورنه ز درد نیست غباری به دل مرا

آزادگی چو سرو بود عذرخواه من

دست تهی ز خلق ندارد خجل مرا

دوزخ فسرده می شود از مشت آب من

دارد ز بس که شرم گنه منفعل مرا