غزل شمارهٔ ۷۲۷

از بس گرفت تنگی دل در میان مرا

در کام همچو غنچه نگردد زبان مرا

از بال سعی قوت پرواز رفته است

ورنه دهان مار بود آشیان مرا

از فکر رزق، چاک چو گندم به دل فتاد

افکند در تنور صد اندیشه نان مرا

خال تو هر چه می برد از کیسه من است

این دزد یافته است درین کاروان مرا