غزل شمارهٔ ۷۲۸

از بس گرفت تنگی دل در میان مرا

در کام همچو غنچه نگردد زبان مرا

دام و قفس مگر ز دل من برآورد

خاری که می خلد به دل از آشیان مرا

تا هست آب تلخ درین بحر، چون صدف

در پیش ابر باز نگردد دهان مرا

از راست خانگی ز شکاری که افکنم

خمیازه ای ز دور بود چون کمان مرا