غزل شمارهٔ ۷۳۸

با زلف کار نیست رخ یار دیده را

ره می گزد چو مار، به منزل رسیده را

بی حسن نیست خلوت آیینه مشربان

معشوق در کنار بود پاک دیده را

بسیار زخم هست که خاک است مرهمش

نتوان به رشته دوخت دهان دریده را

دایم ز خوی خود کشد آزار بدگهر

خون است شیر، کودک پستان گزیده را