غزل شمارهٔ ۷۴۳

دایم ز نازکی است دل افگار شیشه را

خون می چکد مدام ز گفتار شیشه را

یادآور از خمار گلوگیر صبحگاه

خالی مکن ز باده به یکبار شیشه را

هر چند خوشگوار بود باده غرور

زین می فزون ز سنگ نگه دار شیشه را

از خنده صلح کن به تبسم که می شود

قالب تهی ز خنده بسیار شیشه را