غزل شمارهٔ ۷۴۸

پروای مرگ نیست گدای برهنه را

سیل آب زندگی است سرای برهنه را

ایمن مشو به فقر ز اهل حسد که هست

صد چشم بد ز آبله، پای برهنه را

پوشیده دار فقر که سگ سیرتان دهر

در پوست می فتند گدای برهنه را

حسن از لباس شرم برآید گشاده روی

در پرده نیست صبر، نوای برهنه را