غزل شمارهٔ ۷۵۲

شد بی صفا ز خاک سیه کاسه آب ما

آخر به رنگ ظرف برآمد شراب ما

از اشک تلخ ما کف خاکی نگشت سبز

نگرفت دست هیچ سبویی شراب ما

ما با خیال روی تو در خواب رفته ایم

یوسف نقاب بسته درآید به خواب ما

در قلزمی که موج بود تیغ آبدار

از سرگذشت خویش چه گوید حباب ما؟