غزل شمارهٔ ۷۶۸

دوری ز خلق، باغ و بهارست پیش ما

دامان دشت، دامن یارست پیش ما

هر سینه ای که نیست دل زنده ای در او

بی قدرتر ز لوح مزارست پیش ما

رنگ خزانیی که دلی آورد به درد

خوشتر ز روی گرم بهارست پیش ما

ما می ز کاسه سر منصور خورده ایم

تیغ برهنه، آب خمارست پیش ما