غزل شمارهٔ ۷۷۲

دست فلک کبود شد از گوشمال ما

شوخی ز سر نهشت دل خردسال ما

چندین هزار جامه بدل کرد روزگار

غفلت نگر که رنگ نگرداند حال ما

با آن که آفتاب قیامت بلند شد

بیرون نداد نم، عرق انفعال ما

چون آفتاب سرکشی ما زیاده شد

چندان که بیش داد فلک خاکمال ما