غزل شمارهٔ ۷۷۹

خجلت ز عشق پاک گهر می بریم ما

از آفتاب دامن تر می بریم ما

یک طفل شوخ نیست درین کشور خراب

دیوانگی به جای دگر می بریم ما

تا کی خمار سنگ ملامت توان کشید؟

زین شهر رخت خویش بدر می بریم ما

فیضی که خضر یافت ز سرچشمه حیات

دلهای شب ز دیده تر می بریم ما