غزل شمارهٔ ۷۸۸

از بس سترد گرد ملال از جبین ما

در زیر خاک ماند چو دام آستین ما

چشم ستاره جوهر آزار ما نداشت

روزی که بود باده لعلی نگین ما

از اضطراب ما دل سنگ آب می شود

جای ترحم است به پهلونشین ما

نخجیر ما ز سایه خود طبل می خورد

صیاد کرده است عبث در کمین ما