غزل شمارهٔ ۷۹۸

در آتشم ز دیده شوخ ستاره ها

در هیچ خرمنی نفتد این شراره ها!

خالی شده است از دل آگاه مهد خاک

عیسی دمی نمانده درین گاهواره ها

پهلو ز کار عشق تهی می کنند خلق

جای ترحم است بر این هیچکاره ها

جز حرف پوچ، قسمت زاهد ز عشق نیست

کف باشد از محیط نصیب کناره ها