غزل شمارهٔ ۸۰۴

اندیشه ز طوفان نبود دیده تر را

گیرد ز هوا کشتی من موج خطر را

از صحبت ناجنس به کامل نرسد نقص

از تلخی بادام چه پرواست شکر را؟

فریاد که قسمت ز عقیق لب خوبان

جز خوردن دل نیست من تشنه جگر را

راز دل سودازدگان حوصله سوزست

در سوخته پنهان نتوان کرد شرر را