غزل شمارهٔ ۸۰۸

از خلق خبر نیست ز خود بی خبران را

با قافله کاری نبود فرد روان را

آسودگی و درد طلب آتش و آب است

منزل نبود قافله ریگ روان را

دل سرد چو گردید ز دنیا، نشود بند

حاجت به محرک نبود برگ خزان را

ای جذبه توفیق، به همت مددی کن

شاید که به منزل برم این بار گران را