غزل شمارهٔ ۸۱۱
ما نبض شناس رگ جانیم جهان را
آیینه اسرار نهانیم جهان را
پوشیده و پیداست ز ما راز دو عالم
هم آینه، هم آینه دانیم جهان را
هنگام خموشی گره گوهر اسرار
در وقت سخن تیغ زبانیم جهان را
از سینه پر داغ، بهار جگر خاک
از چهره بی رنگ خزانیم جهان را