غزل شمارهٔ ۸۱۳

تسکین ندهد خوردن می سوز درون را

آتش بود این آب، جگر تشنه خون را

راندن نکند خیرگی از طبع مگس دور

اندیشه ز خواری نبود مرد دون را

از پیشروان دل نگرانی نتوان برد

پیوسته بود چشم ز پی راهنمون را

نگذاشت ز سر، سرکشی آن زلف ز آهم

حرفی است که در مار اثرهاست فسون را