غزل شمارهٔ ۸۱۴

نه کفر شناسد دل حیران و نه دین را

از نقش چپ و راست خبر نیست نگین را

هر چند حجاب تو زبان بند هوسهاست

زنهار ز سر باز مکن چین جبین را

چشم تو به دل فرصت نظاره نبخشد

این صید ز صیاد گرفته است کمین را

هر جا لب لعل تو به گفتار درآید

در آب گهر غوطه دهد مغز زمین را