غزل شمارهٔ ۸۱۶

فانوس حجاب است چراغ سحری را

دامن به میان بر زده باید سفری را

در دامن منزل نبود بیم ز رهزن

همراه چه حاجت سفر بی خبری را؟

دریاب اگر اهل دلی، پیشتر از صبح

چون غنچه نشکفته نسیم سحری را

سختی رسد از چرخ به نازک سخنان بیش

با سنگ سر و کار بود شیشه گری را