غزل شمارهٔ ۸۲۶

کم نیست جگرداری پیران ز جوانها

کار دم شمشیر کند پشت کمان ها

مفتاح نهانخانه اسرار، خموشی است

تا چند بگردی چو زبان گرد دهان ها؟

گویایی جانهاست به گفتار تو موقوف

واکن لب و بگشا گره از رشته جان ها

از شرم و حیا پرتو رخسار تو افزود

این آینه شد صیقلی از آینه دان ها