غزل شمارهٔ ۸۳۴

وحشت بود ز مردم از خویش بی خبر را

پیوند نیست حاجت این نخل خوش ثمر را

خونین دلی که با عشق یک کوچه راه رفته است

کشتی نوح داند دریای پرخطر را

از سیلی معلم گردد روان سبق ها

افزون شود روایی از سکه سیم و زر را

دل چون رسد به جانان بیزار جسم گردد

تا پیش شمع خواهد پروانه بال و پر را