غزل شمارهٔ ۸۳۵

از بیخودی نمانده است پروای جسم، جان را

مستی ز یاد بلبل برده است آشیان را

از خویش رفتگان را حاجت به راهبر نیست

یک منزل است دریا سیل سبک عنان را

هر کس ز کوی او رفت دل را گذاشت بر جای

مرغان بجا گذارند در باغ آشیان را

حسن غیور را نیست پروای تلخکامان

از خون خویش فرهاد شیرین کند دهان را