غزل شمارهٔ ۸۴۰

ز جوش عشق شود با قوام، شیره جانها

ز عقل پا به رکاب سفر شوند روانها

چرا ز عشق تو پیرانه سر جوان نشوم من؟

که شد ز قد خدنگ تو راست، پشت کمان ها

مکن اعانت بد گوهران ز ساده دلی ها

که رو سیاه شد از قرب تیغ، سنگ فسان ها

دل فسرده ندارد خبر ز داغ محبت

تنور سرد بود فارغ از گرفتن نانها