غزل شمارهٔ ۸۴۱

اندیشه نبود عشق را از موجه شمشیرها

سیر چراغان می کند مجنون ز چشم شیرها

چون موجه ریگ روان در دشت جولان می زند

از شورش سودای من شیرازه زنجیرها

روزی که نقش زلف او بر آب زد دست قضا

چون مو بر آتش حلقه زد سررشته تدبیرها

از چهره زرین من زر در نظرها خوار شد

از خارکساریهای من بی قدر شد اکسیرها