غزل شمارهٔ ۸۵۵

دید ز خون دلم لاله ستان خاک را

آبله دل شکست شیشه افلاک را

لاله و گل خون کنند بر سر هر شبنمی

گر به گلستان بری روی عرقناک را

تا لب ساغر رسید بر لب و دندان او

سر به ثریا رسید سلسله تاک را

بر دل آیینه ابر سایه دشمن بود

غوطه به خون می دهد باده دل پاک را