غزل شمارهٔ ۸۵۸

پیوسته خورد دل خون از بی غمی جان ها

از خنده سوفارست دلگیری پیکان ها

زنهار به چشم کم در سوختگان منگر

کز آبله پایان است سیراب، بیابان ها

چون سرو به آزادی هر کس که علم گردد

در فصل خزان باشد پیرایه بستان ها

پروانه بیدل را آسوده کجا ماند؟

شمعی که به گرد خود گردانده شبستان ها