غزل شمارهٔ ۸۶۲

حسن آن لبهای میگون بیش گردد در عتاب

می دواند ریشه در دل از رگ تلخی شراب

می نماید حسن شوخ از پرده شرم و حیا

برق را از تیغ بازی کی شود مانع سحاب

نشأه آن لعل میگون ز آبداری شد زیاد

گر چه می سازد می پر زور را کم زور، آب

حسن عالمسوز را پروای اشک گرم نیست

شعله ور می گردد اخگر بیش از اشک کباب