غزل شمارهٔ ۸۷۰

نیست بحر پاک گوهر را خصومت با حباب

از هوای خود خطر دارد درین دریا حباب

جز تعین نیست اینجا پرده بیگانگی

تا گذشت از سر، یکی گردید با دریا حباب

تا چو مجنون غوطه در دریای وحدت خورده ام

خیمه لیلی است در چشم من شیدا حباب

گوشه چشمی ز ساقی تنگ ظرفان را بس است

از نسیمی می گذارد سر به جای پا حباب