غزل شمارهٔ ۸۷۱

در محیط عشق باشد از سر پر خون حباب

باشد این دریای خون آشام را گلگون حباب

می نماید شوکت گردون به چشم تنگ عقل

ورنه در پیمانه عشق است نه گردون حباب

دوربینانی که از سر پیش دریا بگذرند

هر نفس گیرند از سر، زندگی را چون حباب

نیست پروای سر خود، باد دست عشق را

خنده بر طوفان زند از کاسه وارون حباب