غزل شمارهٔ ۸۷۴

گر چه ذراتند یکسر میهمان آفتاب

کم نگردد ذره ای نعمت ز خوان آفتاب

در خرابات محبت شیشه بی ظرف نیست

ذره ای بر سر کشد رطل گران آفتاب

دخل و خرج خویش را چون مه برابر هر که کرد

کم نگردد روزیش هرگز ز خوان آفتاب

پرده دلها حریف حسن عالمسوز نیست

ابر یک ساعت بود آیینه دان آفتاب