غزل شمارهٔ ۸۷۹

چون چراغ روز، با آن روشنایی آفتاب

هست با رویش خجل از خودنمایی آفتاب

از خجالت مشرق پروین شود رخساره اش

چهره گر با او شود از بی حیایی آفتاب

آب را مانع ز گردیدن شود در دیده ها

داغ روی اوست در حیرت فزایی آفتاب

چون زر قلب، از رواج حسن روز افزون او

زردرویی می کشد از ناروایی آفتاب